فردا احتمالا آخرین روز ماه مبارک خواهد بود و این یعنی ، الان که دارم این هارا مینویسم ، آخرین  سحر است . چقدر زود گذشت و چقدر دست ما خالی ماند. یعنی دست من. شب بیست و یکم دعایی را با تمام وجود خواندم و چیزی را با سلول های تنم خواستم. بنازم اُجیب الدعوه بودنش را که فردایش اتفاقی با 180 درجه اختلاف افتاد و آنچه خواسته بودم حفظ شود از دست رفت کامل. شب بیست و سوم تنهاشبی بود که خوابیدم زود . گفتم وقی تو خودت هرچه میخواهی و میدانی و میتوانی میکنی ، من چرا بر سر بزنم؟ این طوری دیگر دلم نمیسوزد. اما دروغ گفتم، به خودم و خدا دروغ گفتم. دلم میسوزد. برای دعایی که وارونه مستجاب شد دلم میسوزد. برای حرفهای نگفته و بغضهای نشکفته دلم میسوزد و برای ماهی که دارد میرود و دست مرا خالی تر از قبل کرده دلم میسوزد.

امشب عجب هواییست . لپ تاپ را اورده ام توی آشپزخانه و کنار پنجره نشسته ام و به صدای شب گوش میکنم و هو هوی محو باد و بوی خاک های باران خوردهءخیس را تا ته ریه ام میکشم.

ماه خوبی که نمیدانم سال بعد میبینمت یا نه ، کاش کمی مهربانتر بودی وکاش کمی بیشتر میماندی. میدانی، دلمان تنگ میشود برایت و برای دعای سحرت و برای اللهم انی اسئلک بحق عظمتک یاعظمها و کل عظمتک عظیمَ و دلم تنگ میشود برای آنچه و آنکه خوستم برایم نگهش داری و درست فردایش از من گرفتی. دلم تنگ میشود.