11 ساله بودم که لاذقیه را دیدم. بابا هنوز جوان بود و ذوق و شوق داشت . ماشین بزرگ و جدیدی هم خریده بود و کیف میکرد که با آن جاده های ترکیه و سوریه را یکی یکی ردکند. قرارش البته مکه بود و عمره خانوادگی. اما اردن ویزا نداد . سوریه که بودیم ، خیلی جاها را گشتیم که خیلی ایرانی هایی که چندین بار هم میروند ، نرفته اند. برای ایرانی های زائر، سوریه فقط زینبیه است و بازارهای اطرافش. اما برای ما ، شام بود . با تمام قدمتش و ترکیه نه آنتالیا و سواحلش ، که عثمانی بود و کاخ ها و موزه هایش. اصولا بابا عشق غریبی به دیدن موزه ها و جاهای تاریخی دارد. در ترکیه به هرشهری که میرفتیم ، اول سراغ موزه میگرفت و آثار باستانی و البته رستورانهای خوشمزه و بستنی های خوشمزه تر. هنوز هم عشق شیرینیست و دیابت هم ازآن عشق و عطش کم نکرده متاسفانه !
سوریه هم همین طور. بُصری و درعا رفتیم. هابیل النبی و لاذقیه ! آبی ترین ساحلی که درتمام عمر دیده ام. اصلِ مدیترانه . یک طرف هتل های گران قیمت بود و توریست های دو تکه پوشیده که برای چشم های کم سن و سال ما مناسب نبود. بابا راست ِ جاده را گرفت و رفت آن طرف .بخشی از ساحل که ویلاهای بزرگ اختصاصی بود. بابا رفت و آمدو بالا کرد و پایین کرد و دست ِ آخر ویلای دکتری را اجاره کرد. هوراااااااا. شنا توی دریا. بی دغدغه . آب شور بود و روی آب ماندن تلاش زیادی لازم نداشت . ماهی ها گاهی قلقلک میدادند پاهایمان را. ماهی های کوچک تیره رنگی بودند. بعد از شنای مفصل و حسابی سوختن و قهوه ای شدن ، حوله را پیچیده بودم دورم و داشتم برمیگشتم طرف ساختمان که چیزی توجهم را جلب کرد. خرچنگ کوچک سفیدی که روی شن ها حرکت میکرد. انقدر زیبا بود که بر ترس ذاتی ام از جک و جونور ها غلبه کنم و بلندش کنم. بدو رفتم توی ساختمان. به مامان نشانش دادم و گفتم که میخواهم نگهش دارم. جیغ جیغ مامان بلند شد که فقط خرچنگ کم داشتیم توو خونه ! انقدر غر زد که پنجره را باز کردم و از همان بالا ولش کردم.
20 سال گذشته ، این روزها که اخبار سوریه را دنبال میکنم و به خاک و خون کشیده شدن لاذقیه و کشتن نمازگزاران را میخوانم ، نگرانم و ناراحت. نگران آن همه زیبایی و آن همه محبت ، و نگران خرچنگ های کوچک سفیدی که زیرِ چرخ های دیکتاتوری له میشوند. نگرانم.