چند روز پیش با همسر کنار هم نشسته بودیم و تی وی میدیدیم. شادی مردم لیبی از سقوط قذافی. چک چک اشک میریختم. باتعجب نگام میکنه ، چی شده ؟ گفتم یعنی میشه ما هم یک همچین روزی رو ببینیم؟ عصبانی شده و کانال عوض کرده . زد america's got talent . نیمه نهایی مسابقات بود. که اون دختر کوچولو که اسمش هم یادم رفته ، نفر دوم شد. شاید هم فینال بود. بعد اون دختره بعد از اینکه با یک خواننده معروف اپرا که اسم اونم یادم رفته همخونی کرد، در جواب مجری که ازش پرسید : الان چه حسی داری؟ گفت من همیشه این رو توی رویاهام تصور کردم. الان خوشحالم که به ندای قلبم گوش کردم و رویاهام رو دنبال کردم.
بعد من باز دوباره چیک چیک اشک ریختم. مجددا عصبانی شده همسر جان. میگه باز چیه ؟ میگم ببین این دختر توو 10 سالگی رفته دنبال رویاهاش. بعد ما اینجا حتی رویا داشتن رو فراموش کردیم. چه برسه به اینکه بریم دنبالش و بهش برسیم.
زد کانال ام بی سی مکس، اول یک فیلمی بود. she is a man ! راجع به دختری که عاشق فوتباله و برای اینکه بتونی توو یک مسابقه مهم بین مدارس بازی کنه ، خودش رو به شکل یک پسر درمیاره و جای برادرش خودش رو جا میزنه .
دوباره بغضم گرفت آخر های فیلم. میگه باز چیه ؟ میگم این ها هم مدرسه رفتن ، ما هم مدرسه رفتیم. دلم نمیخواد بچه ام تمام زندگیش این باشه که کچل بره مدرسه و مقنعه سر کنه صبح به صبح و زدم زیر گریه !
بنده خدا کلافه شده بود. تی وی رو خاموش کرد و گفت پاشو بریم بیرون! دلم سوخت. هم واسه اون که گیر خل و چلی مثل من افتاده و هم واسه خودم که اسیر این مملکتم!