درباره نویسنده
ققنوس
چون ققنوس روزی از خاکسترهای دلم ، دوباره متولد خواهم شد. دوباره آوازی خواهم خواند که همه مدهوش شوند از سِحر کلامم. روزی که دور نیست و دیر نیست . یکی از همین روزها.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ققنوس
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خسته اما با لبخند ....
  • پاداش کلوخ انداز
  • خریت بی انتهاست
  • دوست گمشده
  • حسرت های ایرانی
  • زن که باشی 2
  • زن که باشی 1
  • خداحافظی
  • آن شهر دوست داشتنی
  • شخصیت
کلمات کلیدی مطالب
  • روزمره (۸)
  • اجتماعی (٤)
  • خانواده (۱)
  • خاطره (۱)
  • دل نوشته ها (۱)
  • آناکارنینا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • از خاک کمتریم
  • رویاهای یک زندگی واقعی
  • گیلاس خانومی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مرده ها جوان میمانند
وقتی روحت را جایی جا میگذاری، در همان زمان و مکان میماند و پا به پای تو پیر نمیشود. روح ِ من جایی گم شد و من مرده ای ام که حرف میزند.
حسرت های ایرانی
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/۱٦

چند روز پیش با همسر کنار هم نشسته بودیم و تی وی میدیدیم. شادی مردم لیبی از سقوط قذافی. چک چک اشک میریختم. باتعجب نگام میکنه ، چی شده ؟ گفتم یعنی میشه ما هم یک همچین روزی رو ببینیم؟ عصبانی شده و کانال عوض کرده . زد america's got talent . نیمه نهایی مسابقات بود. که اون دختر کوچولو که اسمش هم یادم رفته ، نفر دوم شد. شاید هم فینال بود. بعد اون دختره بعد از اینکه  با یک خواننده معروف اپرا که اسم اونم یادم رفته همخونی کرد، در جواب مجری که ازش پرسید : الان چه حسی داری؟ گفت من همیشه این رو توی رویاهام تصور کردم. الان خوشحالم که به ندای قلبم گوش کردم و رویاهام رو دنبال کردم.

بعد من باز دوباره چیک چیک اشک ریختم. مجددا عصبانی شده همسر جان. میگه باز چیه ؟ میگم ببین این دختر توو 10 سالگی رفته دنبال رویاهاش. بعد ما اینجا حتی رویا داشتن رو فراموش کردیم. چه برسه به اینکه بریم دنبالش و بهش برسیم.

زد کانال ام بی سی مکس، اول یک فیلمی بود.  she is a man !  راجع به دختری که عاشق فوتباله و برای اینکه بتونی توو یک مسابقه مهم بین مدارس بازی کنه ، خودش رو به شکل یک پسر درمیاره  و جای برادرش خودش رو جا میزنه .

دوباره بغضم گرفت آخر های فیلم. میگه باز چیه ؟ میگم این ها هم مدرسه رفتن ، ما هم مدرسه رفتیم. دلم نمیخواد بچه ام تمام زندگیش این باشه که کچل بره مدرسه و مقنعه سر کنه صبح به صبح و زدم زیر گریه !

بنده خدا کلافه شده بود. تی وی رو خاموش کرد و گفت پاشو بریم بیرون! دلم سوخت. هم واسه اون که گیر خل و چلی مثل من افتاده و هم واسه خودم که اسیر این مملکتم!

نظرات ()



زن که باشی 2
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/۱۱

وقتی حرفی رو نصفه میگذارم برای گفتن بقیه اش دچار مشکل میشم. رشته ء کلام از دستم در میره اساسی.

مخصوصا برای پست قبل که قصه ء پر غصه ء زن بودن است در این خاک. اینجا زن که باشی ، اگر زیبا باشی و خوشبخت شوی ، میگویند " نون قیافه اش رو میخوره ! " . اگر زیبا نباشی و خوشبخت شوی میگویند" شانس آورد"‌. اگر زیبا باشی و خوشبخت نشوی میگویند"‌قیافه شم هم به دردش نخورد" . اگر زشت باشی و خوشبخت نشوی میگویند" خب معلوم بود!‌" .

اینجا زن بودن یعنی مادری، دختری، همسری، کارمندی همه در آن واحد. یعنی بار زندگی بر دوش های خسته کشیدن.

در این سرزمین ما فقط واژه مطلقه و بیوه داریم. برای زنِ شوهر مرده و طلاق گرفته . من هرچه گشتم معادلی برای ورژن مردانه اش پیدا نکردم. این بدان معنا نیست که مردی زنش نمیمیرد و یا از زنش جدا نمیشود. این یعنی برای مردها مهم نیست بر سرِ زن زندگیشان چه می آید. چیزی در زندگی ِ آنها عوض نمیشود که بخواهند نامی بر آن و بر خودشان بگذارند. یعنی زن ِ زندگی بودن به تخمِ مرد ِ زندگی هم حساب نمیشود.

زن که باشی اگر مطلقه و بیوه باشی و بخواهی با مردی که به اصطلاح عامه هنوز پسر است ازدواج کنی ، باید نگاه های پر نفرت دخترانی که حسرت شوهر دارند را تحمل کنی و نیش ِ زبان مادرانشان و خاندان شوهر. اگر دختر باشی و بخواهی زن ِ مردی شوی که قبل از تو همسری داشته ، متهم میشوی به پول دوستی و ترشیدگی حتی !

میشود به اندازه ء طومار شیخ شرزین ادامه داد این قصه را. این قصه سرِ دراز دارد. فقط کافیست زن باشی تا واژه به واژه ء آن را لمس کرده باشی .

نظرات ()



زن که باشی 1
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/٩

زن که باشی باید همه چیز تمام باشی . باید زیبا باشی، که در بستر لذت بدهی، باید تحصیل کرده باشی که مبادا جلوی همسر فلان دوستش کم بیاوری درمهمانی ها.باید اندامت به قاعده باشد، مبادا پریرخی دلِ شوهرت را ببرد. زن که باشی حق نداری مریض شوی چون حوصله ندارد بعد یک روز کار، شب آه و ناله های دردناک تو را بشنود.

مرد که باشی، کور باشی، کر باشی ، لال باشی ، چلاق باشی ، دزد باشی، احمق باشی، بی پول باشی ، زشت باشی ، بد اخلاق باشی ، از زیر بته در آمده باشی، آفتاب و مهتاب را به هم دوخته باشی ، هرچه باشی ، بالاخره زنی خواهد بود که عشقش را به پای پاهای همیشه بوگندویت بریزد.

زن که باشی اما ، اگر فقط چند سانتیمتری از میانگین قد آدم نماهای این ممکلت کوتاه تر باشی، آنوقت بی سر و پایی مثل " احسان علیخانی " در برنامه اش در آخرین شب ماه رمضان به خودش جرات میدهد بپرسد " فکر میکردی ازدواج کنی؟ " و وقتی شوهر نازنینش جواب میدهد من خیلی خوش شانس بودم که ندا منو انتخاب کرد، آنطور احمقانه و مستانه قهقهه میزند که " نه بابا! پس انتخاب کرده ! ؟" . فکر میکنم اگر من جای  آن زن بودم چقدر دلم میخواست شوهرم یک کف گرگی بزند وسط صورتش  همان لحظه .

چه بهای سنگینی دارد زن بودن در این سرزمین دلمرده .

نظرات ()



آن شهر دوست داشتنی
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/٧

11 ساله بودم که لاذقیه را دیدم. بابا هنوز جوان بود و ذوق و شوق داشت . ماشین بزرگ و جدیدی هم خریده بود و کیف میکرد که با آن جاده های ترکیه و سوریه را یکی یکی ردکند. قرارش البته مکه بود و عمره خانوادگی. اما اردن ویزا نداد . سوریه که بودیم ، خیلی جاها را گشتیم که خیلی ایرانی هایی که چندین بار هم میروند ، نرفته اند. برای ایرانی های زائر، سوریه فقط زینبیه است و بازارهای اطرافش. اما برای ما ، شام بود . با تمام قدمتش و ترکیه نه آنتالیا و سواحلش ، که عثمانی بود و کاخ ها و موزه هایش. اصولا بابا عشق غریبی به دیدن موزه ها و جاهای تاریخی دارد. در ترکیه به هرشهری که میرفتیم ، اول سراغ موزه میگرفت و آثار باستانی و البته رستورانهای خوشمزه و بستنی های خوشمزه تر. هنوز هم عشق شیرینیست و دیابت هم ازآن عشق و عطش کم نکرده متاسفانه !

سوریه هم همین طور. بُصری و درعا رفتیم. هابیل النبی  و لاذقیه ! آبی ترین ساحلی که درتمام عمر دیده ام. اصلِ مدیترانه . یک طرف هتل های گران قیمت بود و توریست های دو تکه پوشیده که برای چشم های کم سن و سال ما مناسب نبود. بابا راست ِ جاده را گرفت و رفت آن طرف .بخشی از ساحل که ویلاهای بزرگ اختصاصی بود. بابا رفت و آمدو بالا کرد و پایین کرد و دست ِ آخر ویلای دکتری را اجاره کرد. هوراااااااا. شنا توی دریا. بی دغدغه . آب شور بود و روی آب ماندن تلاش زیادی لازم نداشت . ماهی ها گاهی قلقلک میدادند پاهایمان را. ماهی های کوچک تیره رنگی بودند. بعد از شنای مفصل و حسابی سوختن و قهوه ای شدن ، حوله را پیچیده بودم دورم و داشتم برمیگشتم طرف ساختمان که چیزی توجهم را جلب کرد. خرچنگ کوچک سفیدی که روی شن ها حرکت میکرد. انقدر زیبا بود که بر ترس ذاتی ام از جک و جونور ها غلبه کنم و بلندش کنم. بدو رفتم توی ساختمان. به مامان نشانش دادم و گفتم که میخواهم نگهش دارم. جیغ جیغ مامان بلند شد که فقط خرچنگ کم داشتیم توو خونه ! انقدر غر زد که پنجره را باز کردم و از همان بالا ولش کردم.

20 سال گذشته ، این روزها که اخبار سوریه را دنبال میکنم و به خاک و خون کشیده شدن لاذقیه و کشتن نمازگزاران را میخوانم ، نگرانم و ناراحت. نگران  آن همه زیبایی و آن همه محبت ،  و نگران خرچنگ های کوچک سفیدی که زیرِ چرخ های دیکتاتوری له میشوند. نگرانم.

نظرات ()