فکر میکنم دومین  پست وبلاگ قبلی ، گفتم که کدوم مدرسه میرفتم. از اولین غیر انتفاعی ها بود و کار درست ترین و گرون ترین البته! همیشه اختلاف سنی با همکلاسی هام داشتم به خاطر زود مدرسه رفتن و جهشی خوندن. سوم راهنمایی که بودیم ، یک دختر جدید آمد به مدرسه . یک سالی تطبیقی خونده بود و به خاطر جابجایی و مسافرت هاش ، یک سال عقب افتاده بود از مدرسه . گاهی توو بیان بعضی کلمات لهجه عجیب غریبی پیدا میکرد ، اما عوضش  نگارشش محشر بود. مدتی که ایران نبودن، خانواده اش کتاب های ادبیات کهن رو با خودشون داشتن و دوستم برای اینکه فارسی رو خوب یاد بگیره اون ها رو میخونده . حالا فکر کنین یکی تو مدرسه باشه که با لهجه فرانسه و انگلیسی فارسی حرف بزنه ، ولی بهترین ادبیات رو داشته باشه و انشاهاش آدم رو دیوونه کنه از بس قشنگ و خاصن. دختر خوشگلی بود. ما دو تا توو یک کلاس و توو یک نیکت مینشستیم ولی 4 سال اختلاف سن داشتیم. ترکیب بانمکی بودیم. دبیرستان هم من از اون مدرسه رفتم و هم اون . سال چهارم دانشگاه که بودم ، یک روز تو سالن مطالعه کتابخانه مرکزی ، نشسته بودم و غرق مطالعه که یکی آروم درِ گوشم گفت سلام ! برگشتم. خودش بود. تلاش میکردم جیغ نکشم ولی ذوق کنم و خدا میدونه چه کار سختی بود. دخترها میدونن من چی میگم.

رفتیم بوفه ء دانشکده علوم و نشستیم حرف زدن.فکر نمیکردم ایران باشه . اما بود. تازه ازدواج کرده بود و  راضی بود ظاهرا از زندگیش ،. من هم قصه ام رو گفتم ، خیلی ناراحت شد. شماره های همدیگر رو گرفتیم و خداحافظی کردیم و دیگه هم همدیگه رو ندیدیم. گاهی اس ام اسی . اون هم بعد از چند وقت شماره اش رو عوض کرد و دیگه خبری نشد ازش تا پارسال. یک جلسه کاری داشتیم و از چند تا شرکت مختلف بودیم که دور میز گنده کنفرانس ، چشمم بهش افتاد. همزمان همدیگه رو دیدیم و این بار خیلی خانمانه با تکون سر حال و احوال کردیم و لبخند زدیم . بعد از جلسه هم مراسم ماچ و بوسه و بغل و چطوری و کجایی و چه میکنی . فوقش رو گرفته بود توو مهندسی و فوق دومش رشته من بود! بچه هم نداشت ولی ته چشماش یک غمی بود که تازگی داشت برام ، وقتی پرسیدم راضی ای اززندگی . یک لبخند ِ خیلی خیلی محزون زد. گفت که شوهرش مرد خوبیه ، ولی اونی نیست که باید باشه . که مردِ اون نیست ، ولی نمیتونه هم جدا بشه ، خیلی راحت گفت حوصله دردسرها و حرف و حدیث های بعدش رو ندارم. گفت که هنوز گاهی مینویسه واسه خودش. دیگه همدیگر رو میدیدیم گاهی و میدونستم دردش چیه .  عاشق مردی میشه که حس میکرده اون رو درک میکنه . چند وقت پیش ، اتفاقی اینجا رو میخوندم که اینجا رو پیدا کردم. مات و متحیر موندم. خیلی نمیتونستم باور کنم. دو ماهی خوندم ، یک روز  زنگ زد که ناهار بیا اینجا ، بعد از ناهار گفتم ، مرسی آنا ! یک خرده نگام کرد، گفت میخونی؟ گفتم آره . گفت از کجا فهمیدی ؟ گفتم نثرت انقدر خاص و متفاوته ، و نگاهت انقدر یگانه است که نمیشه با کس دیگه ای اشتباه گرفت ، و البته ماجرای عجیب عاشقانه ات . چند ساعتی حرف زدیم. روزهایی بود که بنایی خونه ام به قسمت گندش رسیده بود و یک بعد از ظهر دور بودن از خونه و مادر شوهر ، نعمتی بود واسه خودش.

گفتم چقدر دلم میخواسته همیشه که مثل اون بنویسم و چقدر تحسین میکردمش همیشه . اگر چه که هر دومون همیشه انشا 20 میشدیم ، اما اون حقش 100 بود اگر من 20 میشدم. کلی خندیدیم و کلی درد دل کردیم. وقتی وبش رو بست ، هیچ اصراری نکردم که بنویسه ،چون میدونم که چرا مجبور شده . گفت شاید گاهی دوباره مثل قدیم ها واسه خودم بنویسم. اما وبلاگ نه . ادرس وبم رو دادم که بخونه . اینجا رو که باز کردم گفتم یک خواهش دارم نه نگو . گفت تا چی باشه . گفتم میخوام نوشته هات رو بذارم توو وبم. گفتم میخوام تمرین کنم شبیه تو بنویسم و فکر کنم. ضعف کرده بود از خنده . میگفت من اگر خیلی درست و حسابی فکر میکردم الان این حال و روزم نبود. انقدر گفتم که راضی شد چند تا از نوشته های قدیمش رو بده .

من هم این روزها حال خوشی ندارم و بهترین چیزی که میتونم هدیه بگیرم مطلب بدرد بخوره که بذارم توو وبم که هنوز جون نگرفته ، درش رو تخته نکنم.

هر از گاهی که حوصله نوشتن نداشته باشم از نوشته هاش امانت میگیرم.ازش قول گرفتم  بنویسه برام. یک موقع دیدین وب دوتایی شد. راستی نوشته هایی که مال اون باشه رو تهش میزنم آنا.