دیروز از اون روزهای مرگباری بود که از صبح تا غروب کلاس داشتم. ساعت ناهار پست قبلی رو نوشتم. استاده خودش رو خفه کرد با مدیریت استراتژیک و من حواسم به اینجا بود. بعدش هم همسر جان آمد دنبالم و رفتیم خونه مامان این ها . بابا و خواهرم بلاد کفر بودن و مامان و عروس تنها. یک کم وسیله تزیینی برای خونه میخواستم. با خواهرم و همسری رفتیم خرید و امدیم خونه و شام خوردیم و نشستیم به اختلاط. ماهوارشون هم بهم ریخته بود و همسری داشت کانال ها رو درست میکرد. تا 4 صبح حرف زدیم و چون صبح دوباره کلاس داشتم ، و خونه مامان این ها به دانشگاه نزدیک تره ، چهارمین بار بعد از ازدواج خونمون خوابیدم. صبح هم همسری توفیق اجباری با من امد دانشگاه و ساعت ناهار رفتیم جام جم و غذای چینی و بشقاب میکس اروپایی به بدن زدیم و یک کم چرخیدیم توو پاساژ و من یک شال و یک گردنبند صدف و یک آباژور خریدم . خودم رو هم لوس کردم و کلاس بعد از ظهر رو پیچوندم و آمدیم خونه . دیشب یک اس ام اس از آنا داشتم که هر وقت تونستی بزنگ و من نتونستم که بزنگم. یک ساعتی هست که رسیدم خونه . اول یک کم شالم رو بالا پایین کردم و خرید های یخچالی رو جابجا کردم. یک جا برای آباژور جدیدم باز کردم، بعد امدم اینجا ... و خشکم زد!
وقتی وب قبلی رو بستم دلایل خودم رو داشتم. نمیدونستم اونجا رو کی میخونه . روزی دو هزار تا بازدید برای من خوشحال کننده نبود. نگران کننده بود. من اونجا درد دل هایی رو مینوشتم که حتی به خانواده ام هم نگفته بودم. من هیچ وقت شکایت مادر شوهر رو به مامانم نمیکنم چون فکر میکنم حرمت شوهرم کم میشه پیششون . چون دلم نمیخواد و نمیخواست خاله زنک باشم و حرفم کی چی خورد و کی چی گفت و کی چی پوشید باشه .
وقتی ماجرای ازدواج خواهرم پیش آمد ، مشکل جدیدی اضافه شد و این بود که نمیدونستم ایا از فامیل همسر اون ممکنه کسی اینجا رو بخونه و بعد از روی وقایع شناسایی بشم و بعد از حرف های من به عنوان سندی ضد اون استفاده بشه یا نه ؟ ماجرا خیلی پیچیده تر از اون دو خطی بود که من نوشتم و دو تا سیلی ای که اخرین بار به خواهرم زده بود. این خانواده یک خانواده کاملا کلاهبردار حرفه ای بودن. توو این مدت چیزهایی فهمیدیم که مو به تنمون راست شده و حتی نگران شدیم برای خواهرم که نکنه بلایی سرش بیاد. پدر داماد علاوه بر کلاهبردار بودن و ممنوع المعامله بودن، معتاده و زن و بچه دیگه ای هم داره . این اخری رو چندروز پیش فهمیدیم. توو این احوال آدم حس و حالی براش نمیمونه . به این ها اضافه کنین مشکل همیشگی مادر شوهری که الان هم در حال دختر شوهر دادنه و مرتب روی نرو من پاتیناژ میره و مشکل کاری خودم و هزار تا چیز دیگه ، تا یک آدم رو به مرز انفجار برسونه . توو این احوال تنها سوپاپی که مانع ترکیدن من میشه مرد مهربونیه که کنار دارم وباعث میشه دنیا قشنگ باشه تا زمانی که اون لبخند میزنه .
بعد یک احمق ! یک احمق ! یک بی شعور ! رفته و توو وب آنا کلی مزخرف نوشته خطاب به من احتمالا و ما دو تا رو یکی کرده . و البته که من عارم نمیشه و برای من باعث افتخاره که بتونم حتی کمی شبیه آنا بشم. دوستان مشترکی ما داریم توو این محیط که بعضی هاشون رو دیده بودم کامنت هاشون و بعضی ها شون رو نه .
زمانی که من اینجا رو زدم ، به کسایی خودم آدرس دادم و با اسم سابق که فکر میکردم ، فکر میکردم دوستند. اما خب آدم همیشه درست فکر نمیکنه و توو اون دوست ها ، دوست نما هم وجود داشته . سرکار خانم "پری بلنده ء ژتون فروش " که من تا به امروز اسمشون رو هم نشنیده بودم اما آمدند این جا و ابراز وجود کردن و واسه خودشون پپسی هم باز کردن که من خیلی سرشناسم. نه عزیزم . هیچ کی تو رو نمیشناسه بجز مشتری هایی که میکننت و پولت رو هم نمیدن و به جاش آخر کار میشاشن توو حلقت !
اون مزخرفاتی که توو سه تا کامنت گذاشتی و من و آنا رو یکی کردی و خودت بریدی و خودت دوختی و خودت پوشیدی ، تماما لایق خودته . کونت میسوزه که من دو تا شوهر کردم؟ بسوزه عزیزم. من هم خوشگلم هم پولدار هم تحصیل کرده .ده تا شوهر دیگه هم بخوام میتونم بکنم. تو ترشیده ء بدترکیب پاپتی هم میتونی تا آخر عمر ژتون بفروشی به مشتری های مفنگی و لات و الواتت.
جدا چی فکر کردی با خودت ؟ من شوهر خوش قیافه و مهربون و درس خونده و پولدار (آدمی که سه تومن در ماه در میاره با هر حسابی ، حتی ریاضی تو احمق هم پولداره ) و سرشناسم رو با کی عوض کردم ؟ یک کم اون عقل نداشته ات رو جمع کن . شوهر من ، بر خلاف همسر آنا ، انقدر به خواست دل من اهمیت میده که به خاطر دل من وبلاگ بزنه . حتی اگر توش چند تا کلمه ساده بنویسه . انقدر برای کار من ارزش قائله که زمانی که باید کتابم روتحویل انتشارات میدادم من سفر بودم و اون دنبال کارهای تایپ نسخه تحویلی . اونقدر که کتابم رو به اون تقدیم کردم و اگر هزار تا کتاب دیگه هم بنویسم به اون تقدیم میشه .
ما با هم درس خوندیم ، با هم کار کردیم ، با هم خشت خشت این زندگی رو ساختیم. بعد چرا و چطور و تحت چه شرایطی فکر کردی ممکنه من رها کنمش؟ هان ؟ البته که من از پری بلنده ژتون فروش توقع ندارم که بتونه فکرش رو از لای پاهاش بالاتر بیاره !
آنای عزیزم ، ببخش که انقدر تند جواب دادم خانومی. این آدم احمق از وب من به اونجا آمد و من شرمنده که باعث شدم راه پای جونورش به خونه تو باز شه عزیزم. من به شرافت و صداقت تو ایمان دارم دوست دلشکسته . ما لیاقت خوندن نوشته های تو رو نداشتیم عزیز خوش فکرم.
فرشته جان . چیزی که باید بدونی و برخلاف میل آناست و من عذر خواهی میکنم که رازش رو میگم، اینه که آنا با اون مرد، علی ، هیچ تماس فیزیکی نداشتن. فقط یکبار موقع خداحافظی گفت هول شده بودم دست دادم. هیچ بوسه و آغوشی درکار نبود. دلیل اون تناقض هایی هم که میگی همین بوده که چیز ِ نیستی روهست کرده و خواسته واقعی جلوه بده . دوست من عین گل پاکه .
الان انقدر از خودم عصبانی ام که نمیتونم تصمیم بگیرم که بمونم یا نمونم. عصبانی که چرا انقدر راحت اعتماد میکنم به همه . قطعا و حتما استفاده ازنوشته های آنا منتفی شد. اما الان تصمیم من بر سر نوشتن و ننوشتنه . بر خلاف اون چیزی که میخواستم وبم تصفیه شده باشه ، دوباره سر و کله ء گنده آشغال ها پیدا شد و این حالم رو بهم میزنه . الان فقط عصبانی ام.
×چُرت بعد از ظهر جمعه ام رو زدم و الان اروم ترم. فقط میخوام عذر خواهی کنم از دوستهای نازنینم. میدونین من آدم این مدل حرف زدن نیستم و نبودم. ولی با بعضی ها باید با ادبیات خودشون حرف زد . اگر میدونستم تحمل میکنین مزخرفاتش رو میگذاشتم تا بدونین اون چیزی که من نوشتم واقعا لازم بود و نصف مزخرفاتش رو هم بی جواب گذاشتم . چون جواب ابلهان خاموشیست . بازم عذر میخوام . ببخشین.