درباره نویسنده
ققنوس
چون ققنوس روزی از خاکسترهای دلم ، دوباره متولد خواهم شد. دوباره آوازی خواهم خواند که همه مدهوش شوند از سِحر کلامم. روزی که دور نیست و دیر نیست . یکی از همین روزها.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ققنوس
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خسته اما با لبخند ....
  • پاداش کلوخ انداز
  • خریت بی انتهاست
  • دوست گمشده
  • حسرت های ایرانی
  • زن که باشی 2
  • زن که باشی 1
  • خداحافظی
  • آن شهر دوست داشتنی
  • شخصیت
کلمات کلیدی مطالب
  • روزمره (۸)
  • اجتماعی (٤)
  • خانواده (۱)
  • خاطره (۱)
  • دل نوشته ها (۱)
  • آناکارنینا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • از خاک کمتریم
  • رویاهای یک زندگی واقعی
  • گیلاس خانومی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مرده ها جوان میمانند
وقتی روحت را جایی جا میگذاری، در همان زمان و مکان میماند و پا به پای تو پیر نمیشود. روح ِ من جایی گم شد و من مرده ای ام که حرف میزند.
خسته اما با لبخند ....
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/٢٧

دیگه اینجا نمینویسم. برمیگردم خونه . شاید هنوز مونده تا تولد دوباره . اگر روزی خواستم پر بگیرم خبرتون میکنم. اما فعلا همون جا مینویسم. ... به خانه برمیگردیم...

نظرات ()



پاداش کلوخ انداز
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/۱٩

یک آدم بیکاری بود که توو خونه قبلی چند وقتی بود پاپیچ شده بود که تو فلانی (یک بلاگر معروف مرد ) هستی و فلانی و فلانی (دو تا وبلاگ معروف زنانه ) رو هم تو مینویسی. از این بگذریم که احتمالا من یک آدم بیکاری ام که فقط 4 تا وب معروف دارم ،  یک خرده با خودش فکر نمیکرد که چطور ممکنه در آن واحد بتونم 4 تا نثر کاملا متفاوت داشته باشم. ماجرا وقتی بامزه تر میشه که اسم وبلاگ ها رو بدونین . من محل نمیدادم. هی می آمد میگفت تو زندگی منو بهم زدی ، منو بی سیرت کردی ،پولم رو بده اقلا ! خب من طبعا محل نمیدادم. آمد گفت میرم مدرسه بچه ات ! لوت میدم ، خب من هم هه هه میخندیدم بهش. قسمت بامزه اش وقتی بود که آمد گفت ازت حامله شدم ، پول بده بچه رو بندازم ! دیگه آخر خنده بود. هی هم می آمد فحش هایی مینوشت که اسم مادر و خواهر و شغل  شریف پدرش بود و من هم اعتنا نمیکردم. اسمش هم بود " خودت منو میشناسی " . دیگه این آخری ها اصلا نمیخوندم زرت و پرت هاش رو. ماشالله حوصله اش هم خوب بود کامنت های خیلی طولانی میگذاشت .

گویا برای آنا یک کامنت میذاره که آنا اصلا کل متن رو به حالت تعلیق در میاره . بعد دوباره میره دو تا کامنت دیگه میگذاره . آنا سه تا رو برای من کپی کرده بود و ایمیل کرده بود. خیلی راحت میشد گفت حالا یک زری زده و بی خیال شد. اما نخواستم. هم به خاطر دوست غمگینم که میدونم روزهای سختی رو میگذرونه و هم به خاطر توهین هایی که به خودم کرده بود. تا حالا میگفتم با یک مرد اشتباه کرده و محل ندادم. ولی وقتی مستقیم به من مینویسه دیگه نمیشد ازش گذشت .

فقط خواستم بدونه که خانمی و ادبه که سخته ، اگر نه هرکسی ته ِ وجودش همون آدم بدوی و غار نشینه و کاری نداره دوباره به عصر حجر برگشتن و اون مدلی حرف زدن. من هرگز هرگز یک کلمه از این هایی که نوشتم رو نگفتم و بعید هم میدونم بتونم رو در رو بگم. خوبی نوشتن اینه که ناممکن ها رو ممکن میکنه . و حالا تازه میفهمم جمله " در عفو لذتیست که در انتقام نیست " چقدر دروغه. آی حال میده انتقام. همچینی جیگر آدم تازه میشه که با هیچی دیگه نمیشه به اون لذت رسید. ولی بابت بد حرف زدنم و حرف های بد زدنم خیلی شرمنده خانم های محترم . من هرچی گفتم دقیقا از حرف های خودش استخراج کردم و واقعااااااااااااااا لازم بود. اون پست بعدا حذف میشه . ولی فعلا لازمه باشه تا اگر کس دیگه ای هم اون شبهه براش پیش آمده خوب توجیه بشه  .

 

نظرات ()



خریت بی انتهاست
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/۱۸

دیروز از اون روزهای مرگباری بود که از صبح تا غروب کلاس داشتم. ساعت ناهار پست قبلی رو نوشتم. استاده خودش رو خفه کرد با مدیریت استراتژیک و من حواسم به اینجا بود. بعدش هم همسر جان آمد دنبالم و رفتیم خونه مامان این ها . بابا و خواهرم بلاد کفر بودن و مامان و عروس تنها. یک کم وسیله تزیینی برای خونه میخواستم. با خواهرم و همسری رفتیم خرید و امدیم خونه و شام خوردیم و نشستیم به اختلاط. ماهوارشون هم بهم ریخته بود و همسری داشت کانال ها رو درست میکرد. تا 4 صبح حرف زدیم و چون صبح دوباره کلاس داشتم ، و خونه مامان این ها به دانشگاه نزدیک تره ، چهارمین بار بعد از ازدواج خونمون خوابیدم. صبح هم همسری توفیق اجباری با من امد دانشگاه و ساعت ناهار رفتیم جام جم و غذای چینی و بشقاب میکس اروپایی به بدن زدیم و یک کم چرخیدیم توو پاساژ و من یک شال و یک گردنبند صدف و یک آباژور خریدم . خودم رو هم لوس کردم و کلاس بعد از ظهر رو پیچوندم و آمدیم خونه . دیشب یک اس ام اس از آنا داشتم که هر وقت تونستی بزنگ و من نتونستم که بزنگم. یک ساعتی هست که رسیدم خونه . اول یک کم شالم رو بالا پایین کردم و خرید های یخچالی رو جابجا کردم. یک جا برای آباژور جدیدم باز کردم، بعد امدم اینجا ... و خشکم زد!

وقتی وب قبلی رو بستم دلایل خودم رو داشتم. نمیدونستم اونجا رو کی میخونه . روزی دو هزار تا بازدید برای من خوشحال کننده نبود. نگران کننده بود. من اونجا درد دل هایی رو مینوشتم که حتی به خانواده ام هم نگفته بودم. من هیچ وقت شکایت مادر شوهر رو به مامانم نمیکنم چون فکر میکنم حرمت شوهرم کم میشه پیششون . چون دلم نمیخواد و نمیخواست خاله زنک باشم و حرفم کی چی خورد و کی چی گفت و کی چی پوشید باشه .

وقتی ماجرای ازدواج خواهرم پیش آمد ، مشکل جدیدی اضافه شد و این بود که نمیدونستم ایا از فامیل همسر اون ممکنه کسی اینجا رو بخونه و بعد از روی وقایع شناسایی بشم و بعد از حرف های من به عنوان سندی ضد اون استفاده بشه یا نه ؟ ماجرا خیلی پیچیده تر از اون دو خطی بود که من نوشتم و دو تا سیلی ای که اخرین بار به خواهرم زده بود. این خانواده یک خانواده کاملا کلاهبردار حرفه ای بودن. توو این مدت چیزهایی فهمیدیم که مو به تنمون راست شده و حتی نگران شدیم برای خواهرم که نکنه بلایی سرش بیاد. پدر داماد علاوه بر کلاهبردار بودن و ممنوع المعامله بودن، معتاده و زن و بچه دیگه ای هم داره . این اخری رو چندروز پیش فهمیدیم. توو این احوال آدم حس و حالی براش نمیمونه . به این ها اضافه کنین مشکل همیشگی مادر شوهری که الان هم در حال دختر شوهر دادنه و مرتب روی نرو من پاتیناژ میره و مشکل کاری خودم و هزار تا چیز دیگه ، تا یک آدم رو به مرز انفجار برسونه . توو این احوال تنها سوپاپی که مانع ترکیدن من میشه مرد مهربونیه که کنار دارم  وباعث میشه دنیا قشنگ باشه تا زمانی که اون لبخند میزنه .

بعد یک احمق ! یک احمق ! یک بی شعور ! رفته و توو وب آنا کلی مزخرف نوشته خطاب به من احتمالا و  ما دو تا رو یکی کرده . و البته که من عارم نمیشه و برای من باعث افتخاره که بتونم حتی کمی شبیه آنا بشم. دوستان مشترکی ما داریم توو این محیط که بعضی هاشون رو دیده بودم کامنت هاشون و بعضی ها شون رو نه .

زمانی که من اینجا رو زدم ، به کسایی خودم آدرس دادم و با اسم سابق که فکر میکردم ، فکر میکردم دوستند. اما خب آدم همیشه درست فکر نمیکنه و توو اون دوست ها ، دوست نما هم وجود داشته . سرکار خانم "پری بلنده ء ژتون فروش " که من تا به امروز اسمشون رو هم نشنیده بودم  اما آمدند این جا و ابراز وجود کردن و واسه خودشون پپسی هم باز کردن که من خیلی سرشناسم. نه عزیزم . هیچ کی تو رو نمیشناسه بجز مشتری هایی که میکننت و پولت رو هم نمیدن و به جاش آخر کار میشاشن توو حلقت !

اون مزخرفاتی که توو سه تا کامنت گذاشتی و من و آنا رو یکی کردی و خودت بریدی و خودت دوختی و خودت پوشیدی ، تماما لایق خودته . کونت میسوزه که من دو تا شوهر کردم؟ بسوزه عزیزم. من هم خوشگلم هم پولدار هم تحصیل کرده .ده تا شوهر دیگه هم بخوام میتونم بکنم. تو ترشیده ء بدترکیب پاپتی هم میتونی تا آخر عمر ژتون بفروشی به مشتری های مفنگی و لات و الواتت.

جدا چی فکر کردی با خودت ؟ من شوهر خوش قیافه و مهربون و درس خونده و پولدار (آدمی که سه تومن در ماه در میاره با هر حسابی ، حتی ریاضی تو احمق هم پولداره ) و سرشناسم رو با کی عوض کردم ؟ یک کم اون عقل نداشته ات رو جمع کن . شوهر من ، بر خلاف همسر آنا ، انقدر به خواست دل من اهمیت میده که به خاطر دل من وبلاگ بزنه . حتی اگر توش چند تا کلمه ساده بنویسه . انقدر برای کار من ارزش قائله که زمانی که باید کتابم روتحویل انتشارات میدادم من سفر بودم و اون دنبال کارهای تایپ نسخه تحویلی . اونقدر که کتابم رو به اون تقدیم کردم و اگر هزار تا کتاب دیگه هم بنویسم به اون تقدیم میشه .

ما با هم درس خوندیم ، با هم کار کردیم ، با هم خشت خشت این زندگی رو ساختیم. بعد چرا و چطور و تحت چه شرایطی فکر کردی ممکنه من رها کنمش؟ هان ؟ البته که من از پری بلنده ژتون فروش توقع ندارم که بتونه فکرش رو از لای پاهاش بالاتر بیاره !

آنای عزیزم ، ببخش که انقدر تند جواب دادم خانومی. این آدم احمق از وب من به اونجا آمد و من شرمنده که باعث شدم راه پای جونورش به خونه تو باز شه عزیزم. من به شرافت و صداقت تو ایمان دارم دوست دلشکسته . ما لیاقت خوندن نوشته های تو رو نداشتیم عزیز خوش فکرم.

فرشته جان . چیزی که باید بدونی و برخلاف میل آناست و من عذر خواهی میکنم که رازش رو میگم، اینه که آنا با اون مرد، علی ، هیچ تماس فیزیکی نداشتن. فقط یکبار موقع خداحافظی گفت هول شده بودم دست دادم. هیچ بوسه و آغوشی درکار نبود. دلیل اون تناقض هایی هم که میگی همین بوده که چیز ِ نیستی روهست کرده و خواسته واقعی جلوه بده . دوست من عین گل پاکه .

الان انقدر از خودم عصبانی ام که نمیتونم تصمیم بگیرم که بمونم یا نمونم. عصبانی که چرا انقدر راحت اعتماد میکنم به همه . قطعا و حتما استفاده ازنوشته های آنا منتفی شد. اما الان تصمیم من بر سر نوشتن و ننوشتنه . بر خلاف اون چیزی که میخواستم وبم تصفیه شده باشه ، دوباره سر و کله ء گنده آشغال ها پیدا شد و این حالم رو بهم میزنه . الان فقط عصبانی ام.

×چُرت بعد از ظهر جمعه ام رو زدم و الان اروم ترم. فقط میخوام عذر خواهی کنم از دوستهای نازنینم. میدونین من آدم این مدل حرف زدن نیستم و نبودم. ولی با بعضی ها باید با ادبیات خودشون حرف زد . اگر میدونستم تحمل میکنین مزخرفاتش رو میگذاشتم تا بدونین اون چیزی که من نوشتم واقعا لازم بود و نصف مزخرفاتش رو هم بی جواب گذاشتم . چون جواب ابلهان خاموشیست . بازم عذر میخوام . ببخشین.

نظرات ()



دوست گمشده
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/۱٧

فکر میکنم دومین  پست وبلاگ قبلی ، گفتم که کدوم مدرسه میرفتم. از اولین غیر انتفاعی ها بود و کار درست ترین و گرون ترین البته! همیشه اختلاف سنی با همکلاسی هام داشتم به خاطر زود مدرسه رفتن و جهشی خوندن. سوم راهنمایی که بودیم ، یک دختر جدید آمد به مدرسه . یک سالی تطبیقی خونده بود و به خاطر جابجایی و مسافرت هاش ، یک سال عقب افتاده بود از مدرسه . گاهی توو بیان بعضی کلمات لهجه عجیب غریبی پیدا میکرد ، اما عوضش  نگارشش محشر بود. مدتی که ایران نبودن، خانواده اش کتاب های ادبیات کهن رو با خودشون داشتن و دوستم برای اینکه فارسی رو خوب یاد بگیره اون ها رو میخونده . حالا فکر کنین یکی تو مدرسه باشه که با لهجه فرانسه و انگلیسی فارسی حرف بزنه ، ولی بهترین ادبیات رو داشته باشه و انشاهاش آدم رو دیوونه کنه از بس قشنگ و خاصن. دختر خوشگلی بود. ما دو تا توو یک کلاس و توو یک نیکت مینشستیم ولی 4 سال اختلاف سن داشتیم. ترکیب بانمکی بودیم. دبیرستان هم من از اون مدرسه رفتم و هم اون . سال چهارم دانشگاه که بودم ، یک روز تو سالن مطالعه کتابخانه مرکزی ، نشسته بودم و غرق مطالعه که یکی آروم درِ گوشم گفت سلام ! برگشتم. خودش بود. تلاش میکردم جیغ نکشم ولی ذوق کنم و خدا میدونه چه کار سختی بود. دخترها میدونن من چی میگم.

رفتیم بوفه ء دانشکده علوم و نشستیم حرف زدن.فکر نمیکردم ایران باشه . اما بود. تازه ازدواج کرده بود و  راضی بود ظاهرا از زندگیش ،. من هم قصه ام رو گفتم ، خیلی ناراحت شد. شماره های همدیگر رو گرفتیم و خداحافظی کردیم و دیگه هم همدیگه رو ندیدیم. گاهی اس ام اسی . اون هم بعد از چند وقت شماره اش رو عوض کرد و دیگه خبری نشد ازش تا پارسال. یک جلسه کاری داشتیم و از چند تا شرکت مختلف بودیم که دور میز گنده کنفرانس ، چشمم بهش افتاد. همزمان همدیگه رو دیدیم و این بار خیلی خانمانه با تکون سر حال و احوال کردیم و لبخند زدیم . بعد از جلسه هم مراسم ماچ و بوسه و بغل و چطوری و کجایی و چه میکنی . فوقش رو گرفته بود توو مهندسی و فوق دومش رشته من بود! بچه هم نداشت ولی ته چشماش یک غمی بود که تازگی داشت برام ، وقتی پرسیدم راضی ای اززندگی . یک لبخند ِ خیلی خیلی محزون زد. گفت که شوهرش مرد خوبیه ، ولی اونی نیست که باید باشه . که مردِ اون نیست ، ولی نمیتونه هم جدا بشه ، خیلی راحت گفت حوصله دردسرها و حرف و حدیث های بعدش رو ندارم. گفت که هنوز گاهی مینویسه واسه خودش. دیگه همدیگر رو میدیدیم گاهی و میدونستم دردش چیه .  عاشق مردی میشه که حس میکرده اون رو درک میکنه . چند وقت پیش ، اتفاقی اینجا رو میخوندم که اینجا رو پیدا کردم. مات و متحیر موندم. خیلی نمیتونستم باور کنم. دو ماهی خوندم ، یک روز  زنگ زد که ناهار بیا اینجا ، بعد از ناهار گفتم ، مرسی آنا ! یک خرده نگام کرد، گفت میخونی؟ گفتم آره . گفت از کجا فهمیدی ؟ گفتم نثرت انقدر خاص و متفاوته ، و نگاهت انقدر یگانه است که نمیشه با کس دیگه ای اشتباه گرفت ، و البته ماجرای عجیب عاشقانه ات . چند ساعتی حرف زدیم. روزهایی بود که بنایی خونه ام به قسمت گندش رسیده بود و یک بعد از ظهر دور بودن از خونه و مادر شوهر ، نعمتی بود واسه خودش.

گفتم چقدر دلم میخواسته همیشه که مثل اون بنویسم و چقدر تحسین میکردمش همیشه . اگر چه که هر دومون همیشه انشا 20 میشدیم ، اما اون حقش 100 بود اگر من 20 میشدم. کلی خندیدیم و کلی درد دل کردیم. وقتی وبش رو بست ، هیچ اصراری نکردم که بنویسه ،چون میدونم که چرا مجبور شده . گفت شاید گاهی دوباره مثل قدیم ها واسه خودم بنویسم. اما وبلاگ نه . ادرس وبم رو دادم که بخونه . اینجا رو که باز کردم گفتم یک خواهش دارم نه نگو . گفت تا چی باشه . گفتم میخوام نوشته هات رو بذارم توو وبم. گفتم میخوام تمرین کنم شبیه تو بنویسم و فکر کنم. ضعف کرده بود از خنده . میگفت من اگر خیلی درست و حسابی فکر میکردم الان این حال و روزم نبود. انقدر گفتم که راضی شد چند تا از نوشته های قدیمش رو بده .

من هم این روزها حال خوشی ندارم و بهترین چیزی که میتونم هدیه بگیرم مطلب بدرد بخوره که بذارم توو وبم که هنوز جون نگرفته ، درش رو تخته نکنم.

هر از گاهی که حوصله نوشتن نداشته باشم از نوشته هاش امانت میگیرم.ازش قول گرفتم  بنویسه برام. یک موقع دیدین وب دوتایی شد. راستی نوشته هایی که مال اون باشه رو تهش میزنم آنا.

نظرات ()



حسرت های ایرانی
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/۱٦

چند روز پیش با همسر کنار هم نشسته بودیم و تی وی میدیدیم. شادی مردم لیبی از سقوط قذافی. چک چک اشک میریختم. باتعجب نگام میکنه ، چی شده ؟ گفتم یعنی میشه ما هم یک همچین روزی رو ببینیم؟ عصبانی شده و کانال عوض کرده . زد america's got talent . نیمه نهایی مسابقات بود. که اون دختر کوچولو که اسمش هم یادم رفته ، نفر دوم شد. شاید هم فینال بود. بعد اون دختره بعد از اینکه  با یک خواننده معروف اپرا که اسم اونم یادم رفته همخونی کرد، در جواب مجری که ازش پرسید : الان چه حسی داری؟ گفت من همیشه این رو توی رویاهام تصور کردم. الان خوشحالم که به ندای قلبم گوش کردم و رویاهام رو دنبال کردم.

بعد من باز دوباره چیک چیک اشک ریختم. مجددا عصبانی شده همسر جان. میگه باز چیه ؟ میگم ببین این دختر توو 10 سالگی رفته دنبال رویاهاش. بعد ما اینجا حتی رویا داشتن رو فراموش کردیم. چه برسه به اینکه بریم دنبالش و بهش برسیم.

زد کانال ام بی سی مکس، اول یک فیلمی بود.  she is a man !  راجع به دختری که عاشق فوتباله و برای اینکه بتونی توو یک مسابقه مهم بین مدارس بازی کنه ، خودش رو به شکل یک پسر درمیاره  و جای برادرش خودش رو جا میزنه .

دوباره بغضم گرفت آخر های فیلم. میگه باز چیه ؟ میگم این ها هم مدرسه رفتن ، ما هم مدرسه رفتیم. دلم نمیخواد بچه ام تمام زندگیش این باشه که کچل بره مدرسه و مقنعه سر کنه صبح به صبح و زدم زیر گریه !

بنده خدا کلافه شده بود. تی وی رو خاموش کرد و گفت پاشو بریم بیرون! دلم سوخت. هم واسه اون که گیر خل و چلی مثل من افتاده و هم واسه خودم که اسیر این مملکتم!

نظرات ()



زن که باشی 2
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/۱۱

وقتی حرفی رو نصفه میگذارم برای گفتن بقیه اش دچار مشکل میشم. رشته ء کلام از دستم در میره اساسی.

مخصوصا برای پست قبل که قصه ء پر غصه ء زن بودن است در این خاک. اینجا زن که باشی ، اگر زیبا باشی و خوشبخت شوی ، میگویند " نون قیافه اش رو میخوره ! " . اگر زیبا نباشی و خوشبخت شوی میگویند" شانس آورد"‌. اگر زیبا باشی و خوشبخت نشوی میگویند"‌قیافه شم هم به دردش نخورد" . اگر زشت باشی و خوشبخت نشوی میگویند" خب معلوم بود!‌" .

اینجا زن بودن یعنی مادری، دختری، همسری، کارمندی همه در آن واحد. یعنی بار زندگی بر دوش های خسته کشیدن.

در این سرزمین ما فقط واژه مطلقه و بیوه داریم. برای زنِ شوهر مرده و طلاق گرفته . من هرچه گشتم معادلی برای ورژن مردانه اش پیدا نکردم. این بدان معنا نیست که مردی زنش نمیمیرد و یا از زنش جدا نمیشود. این یعنی برای مردها مهم نیست بر سرِ زن زندگیشان چه می آید. چیزی در زندگی ِ آنها عوض نمیشود که بخواهند نامی بر آن و بر خودشان بگذارند. یعنی زن ِ زندگی بودن به تخمِ مرد ِ زندگی هم حساب نمیشود.

زن که باشی اگر مطلقه و بیوه باشی و بخواهی با مردی که به اصطلاح عامه هنوز پسر است ازدواج کنی ، باید نگاه های پر نفرت دخترانی که حسرت شوهر دارند را تحمل کنی و نیش ِ زبان مادرانشان و خاندان شوهر. اگر دختر باشی و بخواهی زن ِ مردی شوی که قبل از تو همسری داشته ، متهم میشوی به پول دوستی و ترشیدگی حتی !

میشود به اندازه ء طومار شیخ شرزین ادامه داد این قصه را. این قصه سرِ دراز دارد. فقط کافیست زن باشی تا واژه به واژه ء آن را لمس کرده باشی .

نظرات ()



زن که باشی 1
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/٩

زن که باشی باید همه چیز تمام باشی . باید زیبا باشی، که در بستر لذت بدهی، باید تحصیل کرده باشی که مبادا جلوی همسر فلان دوستش کم بیاوری درمهمانی ها.باید اندامت به قاعده باشد، مبادا پریرخی دلِ شوهرت را ببرد. زن که باشی حق نداری مریض شوی چون حوصله ندارد بعد یک روز کار، شب آه و ناله های دردناک تو را بشنود.

مرد که باشی، کور باشی، کر باشی ، لال باشی ، چلاق باشی ، دزد باشی، احمق باشی، بی پول باشی ، زشت باشی ، بد اخلاق باشی ، از زیر بته در آمده باشی، آفتاب و مهتاب را به هم دوخته باشی ، هرچه باشی ، بالاخره زنی خواهد بود که عشقش را به پای پاهای همیشه بوگندویت بریزد.

زن که باشی اما ، اگر فقط چند سانتیمتری از میانگین قد آدم نماهای این ممکلت کوتاه تر باشی، آنوقت بی سر و پایی مثل " احسان علیخانی " در برنامه اش در آخرین شب ماه رمضان به خودش جرات میدهد بپرسد " فکر میکردی ازدواج کنی؟ " و وقتی شوهر نازنینش جواب میدهد من خیلی خوش شانس بودم که ندا منو انتخاب کرد، آنطور احمقانه و مستانه قهقهه میزند که " نه بابا! پس انتخاب کرده ! ؟" . فکر میکنم اگر من جای  آن زن بودم چقدر دلم میخواست شوهرم یک کف گرگی بزند وسط صورتش  همان لحظه .

چه بهای سنگینی دارد زن بودن در این سرزمین دلمرده .

نظرات ()



خداحافظی
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/۸

فردا احتمالا آخرین روز ماه مبارک خواهد بود و این یعنی ، الان که دارم این هارا مینویسم ، آخرین  سحر است . چقدر زود گذشت و چقدر دست ما خالی ماند. یعنی دست من. شب بیست و یکم دعایی را با تمام وجود خواندم و چیزی را با سلول های تنم خواستم. بنازم اُجیب الدعوه بودنش را که فردایش اتفاقی با 180 درجه اختلاف افتاد و آنچه خواسته بودم حفظ شود از دست رفت کامل. شب بیست و سوم تنهاشبی بود که خوابیدم زود . گفتم وقی تو خودت هرچه میخواهی و میدانی و میتوانی میکنی ، من چرا بر سر بزنم؟ این طوری دیگر دلم نمیسوزد. اما دروغ گفتم، به خودم و خدا دروغ گفتم. دلم میسوزد. برای دعایی که وارونه مستجاب شد دلم میسوزد. برای حرفهای نگفته و بغضهای نشکفته دلم میسوزد و برای ماهی که دارد میرود و دست مرا خالی تر از قبل کرده دلم میسوزد.

امشب عجب هواییست . لپ تاپ را اورده ام توی آشپزخانه و کنار پنجره نشسته ام و به صدای شب گوش میکنم و هو هوی محو باد و بوی خاک های باران خوردهءخیس را تا ته ریه ام میکشم.

ماه خوبی که نمیدانم سال بعد میبینمت یا نه ، کاش کمی مهربانتر بودی وکاش کمی بیشتر میماندی. میدانی، دلمان تنگ میشود برایت و برای دعای سحرت و برای اللهم انی اسئلک بحق عظمتک یاعظمها و کل عظمتک عظیمَ و دلم تنگ میشود برای آنچه و آنکه خوستم برایم نگهش داری و درست فردایش از من گرفتی. دلم تنگ میشود.

نظرات ()



آن شهر دوست داشتنی
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/٧

11 ساله بودم که لاذقیه را دیدم. بابا هنوز جوان بود و ذوق و شوق داشت . ماشین بزرگ و جدیدی هم خریده بود و کیف میکرد که با آن جاده های ترکیه و سوریه را یکی یکی ردکند. قرارش البته مکه بود و عمره خانوادگی. اما اردن ویزا نداد . سوریه که بودیم ، خیلی جاها را گشتیم که خیلی ایرانی هایی که چندین بار هم میروند ، نرفته اند. برای ایرانی های زائر، سوریه فقط زینبیه است و بازارهای اطرافش. اما برای ما ، شام بود . با تمام قدمتش و ترکیه نه آنتالیا و سواحلش ، که عثمانی بود و کاخ ها و موزه هایش. اصولا بابا عشق غریبی به دیدن موزه ها و جاهای تاریخی دارد. در ترکیه به هرشهری که میرفتیم ، اول سراغ موزه میگرفت و آثار باستانی و البته رستورانهای خوشمزه و بستنی های خوشمزه تر. هنوز هم عشق شیرینیست و دیابت هم ازآن عشق و عطش کم نکرده متاسفانه !

سوریه هم همین طور. بُصری و درعا رفتیم. هابیل النبی  و لاذقیه ! آبی ترین ساحلی که درتمام عمر دیده ام. اصلِ مدیترانه . یک طرف هتل های گران قیمت بود و توریست های دو تکه پوشیده که برای چشم های کم سن و سال ما مناسب نبود. بابا راست ِ جاده را گرفت و رفت آن طرف .بخشی از ساحل که ویلاهای بزرگ اختصاصی بود. بابا رفت و آمدو بالا کرد و پایین کرد و دست ِ آخر ویلای دکتری را اجاره کرد. هوراااااااا. شنا توی دریا. بی دغدغه . آب شور بود و روی آب ماندن تلاش زیادی لازم نداشت . ماهی ها گاهی قلقلک میدادند پاهایمان را. ماهی های کوچک تیره رنگی بودند. بعد از شنای مفصل و حسابی سوختن و قهوه ای شدن ، حوله را پیچیده بودم دورم و داشتم برمیگشتم طرف ساختمان که چیزی توجهم را جلب کرد. خرچنگ کوچک سفیدی که روی شن ها حرکت میکرد. انقدر زیبا بود که بر ترس ذاتی ام از جک و جونور ها غلبه کنم و بلندش کنم. بدو رفتم توی ساختمان. به مامان نشانش دادم و گفتم که میخواهم نگهش دارم. جیغ جیغ مامان بلند شد که فقط خرچنگ کم داشتیم توو خونه ! انقدر غر زد که پنجره را باز کردم و از همان بالا ولش کردم.

20 سال گذشته ، این روزها که اخبار سوریه را دنبال میکنم و به خاک و خون کشیده شدن لاذقیه و کشتن نمازگزاران را میخوانم ، نگرانم و ناراحت. نگران  آن همه زیبایی و آن همه محبت ،  و نگران خرچنگ های کوچک سفیدی که زیرِ چرخ های دیکتاتوری له میشوند. نگرانم.

نظرات ()



شخصیت
نویسنده: ققنوس - ۱۳٩٠/٦/٦

دختر عمه ام سه قلو زاییده است. جک نمیگویم به خدا. دو تا پسر و یک دختر. و یک پسر هم از قبل داشت. دیشب منزل پدرجان بودیم. بابا گفت بلند شد و زنگ بزن و تبریک بگو. میپرسم " چیو تبریک بگم؟ " بابا اخم میکنه. دوباره میگم" من واقعا نمیدونم به آدمی که توو 27 سالگی مادر ِ 4 تا بچه شده ، آدمی که تازه خونه بزرگ تر خریده بود و دلش یک بچه دیگه میخواست و حالا برنامه اش بهم ریخته و یکهو 4 برابر شده تعداد بچه هاش ، باید تبریک گفت یا تسلیت ؟ " بابا زیر لب میگه " بی عرضه ! تو آدم نمیشی! " . البته که بی عرضه اصلا ربطی نداشت اونجا، ولی فحش بابا اینه ! یعنی ته ِ خاک برسری!

مامان زنگ زده و گوشی رو داده به من ، خدا وکیلی جون دادم که هره کره نکنم موقع تبریک ! و مثل آدم قدم نورسیده هاش رو تبریک بگم و آرزو کنم صد سال زیر سایه پدر و مادرشون زنده و سلامت  باشن !

وقتی قطع کردم یادم افتاد این دومین باری بود که من با این دختر عمه تلفنی صحبت میکردم و کلا صحبت میکردم!‌هرچند هزار کیلومتر فاصله است بینمون ، ولی باز هم کار بدیه ! هی بگن عصر ارتباطات!

نظرات ()